الشيخ عباس القمي

699

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي )

طلبيد و امر فرمود كه سلاح بر خود بستند و آن‌ها را با خود برد و فرمود كه : شما بر در خانه بنشينيد و اگر صداى من بلند شود به خانه درآييد . [ گفتگوى فرماندار با امام عليه السّلام ] پس حضرت داخل خانه شد ، چون وارد مجلس گرديد ، ديد كه مروان نيز در نزد وليد است ، پس حضرت نشست . وليد خبر مرگ معاويه را به حضرت داد . آن جناب كلمهء استرجاع گفت ، پس وليد نامهء يزيد را كه در باب گرفتن بيعت نوشته بود براى آن حضرت خواند ، آن جناب فرمود : من گمان نمىكنم كه تو راضى شوى به آن كه من پنهان با يزيد بيعت كنم ، بلكه خواهى خواست از من كه آشكارا در حضور مردم بيعت كنم كه مردم بدانند . وليد گفت : بلى چنين است . حضرت فرمود : پس امشب تأخير كن تا صبح تا ببينى رأى خود را در اين امر . وليد گفت : برو ، خداوند با تو همراه تا آن كه در مجمع مردم تو را ملاقات نماييم . مروان به وليد گفت كه : دست از او بر مدار اگر الحال از او بيعت نگيرى ديگر دست بر او نمىيابى مگر آن كه خون بسيار از جانبين ريخته شود اكنون دست بر او يافته‌اى او را رها مكن تا بيعت كند و اگر نه او را گردن بزن . حضرت از سخن آن پليد در غضب شد و فرمود كه : يا بن الزّرقاء ! تو مرا خواهى كشت يا او ، به خدا سوگند كه دروغ گفتى و تو و او هيچ يك قادر بر قتل من نيستند . پس رو كرد به وليد و فرمود : اى امير ! ماييم اهل بيت نبوّت و معدن رسالت ، و ملائكه در خانهء ما آمد و شد مىكنند و خداوند ما را در آفرينش مقدّم داشت و ختام خاتميّت بر ما گذاشت ، و يزيد مردى است فاسق و شراب خوار و كشندهء مردم به ناحقّ و علانيه به انواع فسوق و معاصى اقدام مىنمايد ، و مثل من كسى با مثل او هرگز بيعت نمىكند . و ديگر تا تو را ببينم گوييم و شنويم . اين را فرمود و بيرون آمد